فراموشی
به عادت همیشگی قلم مو را برداشتم.خواستم نقاشیت کنم.اول چشمانت...چه رنگی بود؟فکرکن...یادم نمی آید...چشمان پراز محبتت یادم نمی آید.لب هایت...چرانمیتوانم به یادبیاورم آن لبخندپراز شور و شوقت را؟کجایی؟تونیستی یامن؟دلم برایت تننگ است.انقدر تنگ که عشق راهم نمیتوانم درآن جا دهم.انقدر تنگ که قلبم درفشاری به اندازه ی تمام بار دنیاخرد شده...کجایی مهربانم؟من دراین دنیا با قلب شکسته بایک بوم و قلم مو...درحسرت به یادآوردن چشمانت و لبخندت مانده ام...ولحظه ها میگذرد! این بود؟این بود مجازات جرئت نگاه کردن به چشمانت؟فراموششان کنم؟چگونه بارسنگین نگاهت را به دوش بکشم؟چگونه لبخند بزنم وقتی که تو نیستی؟بیادوباره باهم بخندیم.کجایی؟کجاراباید به دنبالت بگردم؟تاکی باید به انتظارت بمانم وقتی میدانم هرگز نمی آیی؟دوستت دارم به اندازه ی لبخندهایمان...دوستت دارم به اندازه ی همه ی قطره های بارانی که باهم زیرشان خیس شدیم...دوستت دارم به اندازه ی نفس هایم...گرچه که خیلی وقت است آن هاهم بامن قهرند ونمی آیند... منتظرم بمان ای پاک ترین نفسم...من می آیم!
مارال و عاطفه
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۱ ساعت 23:46 توسط مارال
|